تبليغاتX
ملکه آسمان


ملکه آسمان

...جایی که هرکی دلش تنگه میاد

یادش بخیر اون روزای جوونی تو غیر انتفاعی د... اونقدر شلوغ می کردم که نگو جلوی مدیر و ناظم آروم بودم طوری که اصلا به من شک نمی کردن!مثلا: ویفر خورد می کردم می ریختم تو بخاری کلاس کلاسمون بوی نون سوخته می داد !یه معلم ورزشی داشتیم  اونقدر خوش اخلاق بود زنگای ورزش اونقدر شیرین بود که دلمونو می زد !!ما هم باهاش لج بودیم یه روزگچ رو پودر کردم ریختم رو صندلی اونم نفمید نشست روش اونقدر خندیدیم !روزایی که امتحان داشتیم جوابا رو، رو تخته می نوشتم بعد آروم پاکش می کرد که دقت کردنی می شد، دید!آخرین روز موبایلمو بردم مدرسه اومدن کیف سه نفرو گشتن بازرسی بدنی هم کردن از ترسم  کم مونده بود... بازم نگاشون به من نیوفتاد!امسال مدرسه ام رو عوض کردم تنها و غریبم شلوغ نمی کنم عین خنگ ها یه جا آروم می مونم  چند روز پیش بد جور هوا سرد شده بود بخاری سالن رو روشن کرده بودن یکی از بچه ها یه ذره شیر کاکائو ریخت روش سالن بوی کاکائو سوخته گرفت ! اینجورو بود که منم یاد جوونیم افتادم!

                                                         

  آپلود عکس

 

نوشته شده در 88/07/23ساعت 19:4 توسط نگیسا| |

 

امروز شنيدم كه رفته ای

و دلم باز شكست

و تنم باز گريست

و نگاهم پی ياری گم شد

من چه تلخم امروز ...

نوشته شده در 88/06/10ساعت 22:51 توسط نگیسا| |

مار

 

سلام دوستای عزیزم حالتون خوفه؟!

وای چند روز پیش رفته بودیم ددر! از صبح گشتیم و حال کردیم تا شب . بعد از عصرانه خوردن که وسایلو جمع کردیم بیاییم خونمون من رفتم اون ور تر جایی که نشسته بودیم آخه اون جا یه چشمه بود بابام هم ماشینو روشن کرد وای رفتم رسیدم همون جا که چشمه ی مورد نظر قرار داشت چشمتون روز بد نبینه  که به جای چشمه چی دیدم!! موجودی خزنده به نام مار!! فقط فهمیدم فرار کنم نفهمیدم چه طور به ماشین رسسیدم داشتم می مردم اگه اون منو نیش میزد چی؟! اگه واقعا" در میگذشتم  چی ؟! حالا خوبه بچه مار بو حدود 50 سانت اگه بجای خودش مامان باباشو میدیدم که همون جا سکته رو میزدم . بدبختی اینجاست وقتی داشتیم از شهر خارج می شدیم گفتم : چی میشد منم یه مار از نزدیک می دیدم ؟! چه می دونستم آرزوم برآورده میشه !!

کاش یه آرزوی بهتر می کردم !!از اون روز  یه  شب نیست که خواب مار نبینم !

 y2wgs1kf44pqogyiao1.gif

عروسی

از حال و هوای این خزنده بیاییم بیرون . تا الان 28 تیر این چهارمین عروسی میباشد که دعوت شدم .

که تا الان یکیشو رفتیم و فردا هم دومی رو میریم .اون دوتای دیگه دو شهر دیگه بودن یکیش تهران اون یکی

تبریز . تهرانیه عقد دختر داییم بود (هلدا) و تبریزیه عروسیه برادر زن پسر عموی بابام !! اینارو نرفتیم . 10فروردین هم عروسی یه بنده خدایی رفته بودیم هنوزم که هنوزه  نفهمیدم چه نسبتی با ما داشت این آخری هم که فردا می باشد عروسی نوه ی عمه ی مامانمه! البته جشن نامزدیه 29 مرداد هم باید تهران باشیم جشن عروسی هلدا جونمه (گریه ام میاد) هلداااااااااااااااااااااااااا ...  برای یه نفر هم این وسط تو یه هفته دو تا خواستگار پیدا شده خدارو هزار مرتبه شکر ندادنش !! آخه اگه اونم ازدواج کنه من خیلی تنها میشم دق میکنم افسرده میشم گوشه گیر میشم در اوج نوجوانی پرپر میشم !!

چی ؟ طرف خواهرمه ؟ باهوش خودت فهمیدی یا گام به گام خریدی ؟! من که خواهرندارم  هه هه هه ...

چون رو این قضیه حساس بود منم قول دادم به کسی نگم اون کیه و اسم ازش نبرم الانم ببینه تو وبم یه اشاره ای بهش کردم  با ناخن گیر ناخنامو میگیره !! (من رو ناخن هام حساسم )  چند وقتت پیش برا یکی از هم کلاسام هم خواستگار اومده بوده که از دم در پرتش کردن بیرون !! (حال کردم!)

 rgxojs9u1xcbtm7fzvk.jpg    z4hos97xsm6q8citn9z6.gifewafa3eafdj72u2g6ver.gif3da805nbi3u2d0uxq0jm.gif

khgz7euhtv703pwxk0uj.gif

من چقدر بد بختم !

تو عروسی رقصیدنی پام به پای پشت سری گیر کرد کم موندم بیفتم زمین ! بعدشم یکی قر کمر دادنی! خورد بهم تعادلمو از دست دادم ! خیلی وقت بود کفش پاشنه بلن نپوشیده بودم نمی تونستم راه برم  حالا تو این وقعیت یکی از برو بچز مدرسه که باهم تو یه سرویس بودیم رو دیدم .

امروز خونه رو جارو کشیدم فر گازو تمیز کردم ظرفارو شستم حیاطو جارو کردم تا نصفه شستم دیگه کمرم شیکست نصف حیاطم موند بابا حیاط به این بزرگی تموم نمیشه که پاگردم شسته بودم خیس بود مامانم زیر کفشش رو شست اومد تو به بابام گفتم کفشاتو ... جیغغغغغغغغغغ ( قهر) همون جوری اومد تو پاگرد رو گلی کرد .همه ی این کارا رو کردم  تا اجازه ی ورود به اینتر نت از سوی مام گرامی صادر گردد .

                                                             **پایان**

                                                              خدا نگهدار

jp4u8mgk7ldi53bj57l0.jpg

نوشته شده در 88/05/03ساعت 21:54 توسط نگیسا| |

سلام خیلی وقت بود میخواستم بیام نمیشد  زبان کامپیوترم به هم خورده فقط اینو بگم که محسن  تو سریال "محله من" بازی کرده که ۵۰٪ کار رو فیلم برداری کردن همین دارم تو خود بلاگفا مینویسم  اکثرا" تو word مینویسم بعد انتقال میدم اینجا که نشد و اما آقا مانی یه مثالی هست که میگه : گرتو بهتر می زنی بستان بزن !

                                                                   دوستتون دارم دوستای گلم

نوشته شده در 88/04/04ساعت 23:9 توسط نگیسا| |

 

آخر گذشت
آن زمان کهنه ی دیدار
رفت آن ثانیه های پر هیاهو
شکست آن لحظه های زیبا
و تو ، چه ساده گذشتی از این همه احساس
...

 

نوشته شده در 88/01/27ساعت 23:6 توسط نگیسا| |


قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت